مناجات یار

راز و نیاز با حضرت دوست

 

راز و نیاز با حضرت دوست

نمی دانم چگونه رو کنم سویت بسی شرمنده ام

از عملکردم که بوده اندر عصیان بسی سر افکنده ام

خداوندا دو دستم را توان رفعت نباشد اندر حریمت

تا دمی آسوده خاطر گردم باندر سرا و کویت

گهی اندرین فکر و حیال بسی حیران و سرگردانم

تا  رسد آن دم  بجنبم که من مست و شیدایم

ای دوست هر چند در عهد و پیمانم نیم ماندگار

دل بسته ام به تو که هستی خالق و آفریدگار

خودت هستی عالم به اسرار و اندرونم ای خدا

نیست هیچ گریزی از محورت که هستی با صفا

از آن دم که گشتم آگاه که هستی ذات با وفا

بالیقین باورم  شد هستی ستار ذنوب بی بها

آن محتاج و سائل منم چون ندرام توشه ای

افسردگان را تو باشی نور امید  و روزنه ای

خوشا اهل صفا و مصلحان را در آن سرا

بچیند مجصول آنچه کاشتند در این فضا

ای یار، بار دگر بزن نعره ای از اعماق دل

تا بایستانی کشتی نجات اندر ساحل

خداوندا درین آخرین تکاپوی و جستجوهایم

بکش بر سرم دست تا رسم به آرزوهایم

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جای خالی را با عدد مناسب پر کنید *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن